
کجارفتی؟
چراتنها؟چرابی من؟نگفتی سخته دلتنگی؟
نگفتی زوده این رفتن؟بدنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟
چراتاعادتت کردم به فکررفتن افتادی؟کجای قصه بدبودم
؟کجای قصه بدکردم؟نمیدانم
در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه ی سفید...

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلت
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود...
در این سکوت بغض الود قطره ی کوچک هوس سرسره بازی میکند
و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش میکشد...
عشق تو نوشتنی نیست با تو...
در برگه ام کنار قطره یک قلب کوچک میکشم...
وقت تمامه برگه ها بالا..
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت
کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
ادامه در لینک زیر حتما بخونید

مرا در خلوت تنهاییم رها کنید
مرا در کلبه بی سقف عاشقیم رها کنید
شیرینی عشق تلخ تر از هر زهر است
مرا در خاطرات تلخ حقیقت رها کنید
عاشق شدن در این روزگار بیوفا حماقت است
مرا از این روزگار بیوفا جدا کنید
ستاره امیدم دیگر چشمک نمیزند بی نور است
مرا با سختی ویرانگر انتظار آشنا کنید
من گرفتار سکوتم گرفتار غرور
مرا از میان این سکوت بیجان صدا کنید
زندگی چون قفس است قفسی با میله های سرد
کبوتر دلم را از این قفس چوبی محکم رها کنید
ماهی بیچاره در سر فکر دریا دارد
او را از این تنگ کوچک بیست سانتی رها کنید
در این زمانه دگر عشق دروغی بزرگ بیش نیست
از ما گذشته است فکری به حال نسلهای بعد ما کنید
شاید شما نتونید دل شکسته مرا بجا کنید
اما میتونید برایم دعا کنید و ای خدا خدا کنید
|
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

بوسه یعنی وصل شیرین دولب
بوسه یعنی عشق دراعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش گرمای تب
بوسه یعنی لذت ازدلدادگی لذت ازشب
لذت ازدیوانگی.بوسه یعنی حس خوب
طعم عشق طعمه شیرین به رنگ سادگی.
بوسه یعنی آغازی برای ماشدن
لحظه ای بادلبران تنهاشدن
بوسه آتش میزند برجسم وجان.
بوسه برمیدارداین شرم ازمیان
بوسه یعنی شادی شورونشاط
بوسه یعنی عشق خالی ازگناه
بوسه یعنی قلب توازآنه من
بوسه یعنی توهمیشه مال من

از تــــو چه پنهان ،
گاهی آنقدر خواستنی می شوی
که شروع می کنم
به شمارش تــک تــک ثانیه ها
برای یک بار دیگر رسیدن ،
به تـــــــــــو …

در یک روز خزان پاییزی پرستویی
را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:
چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم
ومنتظرش می مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.و گفت:
دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.

پس از مــــــن،
اگر کسی تو را ببــــــوسد
روی لبــــــــهایت
تاکســتـــانی خواهد یافت
که مــــــــــن کاشـته ام

دیدی که سخــــت نیســـــت
تنها بدون مــــــــــن ؟!!
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن !!
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…
فرقی نمی کند
با مــــــن …بدون مــــــن…
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم هم گذشت …!!!
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن !!!…

یادداشت های سوخته ام را
به همراه تمام ناگفته هایم…
در بطری نهاده …و به دست امواج دریا سپردم…
سالها گذشت و من…در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید…
مآیوسانه از امواج دریا دل بریدم…
اما حیف..
بعد مرگ تو فهمیدم…تقصیر تو نبود
گناه از دریا نیز نبود…تقصیر من بود…
در بطری باز مانده بود…

شیشه نازک احساس مرا دست نزن !
چندشم می شود از لک انگشت دروغ
آن که میگفت که احساس مرا میفهمد…
کو کجا رفت؟که احساس مرا خوب فروخت!!!

دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم:
من مترسکه خاطرات تو نیستم!
درست مثل دیوانه ای
که اصرار دارد بگوید من دیوانه نیستم
راستی!گفته بودم؟
من دیوانه نیستم

هرگزدستي رونگيروقتي قصد شكستن قلبش را داري
هرگز نگو براي هميشه
وقتي ميدوني جدا مي شي درباره احساسات سخن نگو
اگرواقعا وجود ندارد
هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري
هرگز سلامي نده
وقتي مي دوني خداحافظي در ذهنته!

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه
گفتم:می دونم
گفتن:این یعنی دوستت نداره ها
گفتم:می دونم
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی
گفتم:می دونم
گفتند: پس چرا ولش نمیکنی؟
گفتم:این تنها چیزیه که نمیدونم


میدانی ؟!
به رویت نیاوردم !
از همان زمانی که به جای ” تو ”
به ” من ”
گفتی ” شما ”
فهمیدم پای ” او ” در میان است…

من ديوانه ام چون تو را دوست دارم
من ديوانه ام چون نمي توانم ديگري
را دوست داشته باشم ديوانه ام
من ديوانه ام چون براي دوست داشتن
تو ديگران را دوست ندارم
چون ديوار بلند خاطره را صيقل مي دهم
تا كه پرواز را آرزو كنم و
آينده ي پشت ديوار را نبينم
ديوانه ام چون سفيدي برف باريده را دوست ندارم
من آسمان برف آلود را مينگرم ديوانه ام
چون بودن تو را به هر چه گل ترجيح مي دهم ديوانه ام
چون قلم به دست ميگيرم و ميگريم ديوانه ام
چون مي نويسم برآب بر يخ بر باد
بر ياد بر ديوار صداي بلند فريادمن ديوانه ام
در دوردست ها چشمانم را چراغي نوازش مي دهد
با تاريكي ليواني بر مي دارم وقطره ايي مي نوشم
چون نمي دانم چرا تو را دوست دارم
ديوانه ام چون غم مي پرستم
يار من تنهايي ست من عشق ميخورم
پديدار مي شوم در ذهن خسته ام
سكوي سياه ذهن مرگ آفرين من : تو را مي خواهد
نسيمي مي آيد كه مرا تا تو مي برد
آبي روان است كه از خورشيد عشق مي آورد
برگي خزان است كه با خود تولدي ديگر
به پا كرده ديوانه ام ديوانه ام
چون تو را مي خوانم تويي كه با ياد تا تو
به خورشید عش رسیدم من ديوانه ام

نامه ای نسبتا طولانی ولی زیبا:
علیرضا ! این نامه را برایت در پایان روزی می نویسم
که غروبش بطور وحشتناکی غم
انگیز است . و آهنگ طپش قلب محزونم ، غم انگیزتر از غروب...

گفتی چند تا مهمون دارم..
گفتم بفرمایید تو. مهمونات مثل خودت واسم عزیزن
و مهمونا اومدن به نامهای: تنهایی... حسرت...
آوارگی و غم ...گفتی: منو
ببخش می رم ولی زود بر می گردم
رفتی و چه زود منو با مهمونات آشنا
کردی.اون روز بود که تصمیم گرفتم
دیگه هیچکس رو به خونه ی دلم راه ندم

دریافت همین آهنگ